این یک استاتوس واقع بینانه اما بدآموزی دار است :
رو راست نباشید؛ که اگر به احتمال قریب به یقین نا رو راستی دیدید از زمین و زمان و همه، یا به عبارت عامیانه همان " اره و اوره و شمسی کوره "، یک گوشه از ته وجدانتان یواشکی با خودتان بگویید "چیزی که عوض داره گله نداره" ؛ و کمی کمتر بسوزید!
پ ن : این هم بد اموزی مهدیه لطیفی ... همین جوری ... مِن باب ذکر منبع ...
ش ن : من خیلی موافق و پایبند به این اصل نیستم ...به همون نسبت که با اصل تغییر دادن ادم ها مخالفم ... ولی خوب این هم عقیده ای هست واسه خودش ... یه وقتی یه کسی همیشه یه حرفی ورد زبونش بود اون هم این که " هر کسی راه و مرام خودش رو داره " ... و دیگه اینکه تفنگ من کو لیلی جان ... تنفگ من کو ... از این جور چیزا ...
ان طرف پنجره کولاک و برف بیداد میکنه...این طرف یه چیزی توی دل من.ـ
همه چیز با یک اهنگ شروع شد. "غ" یه اهنگ گذاشت٬ بعد یکی هی توی سرم٬ توی دلم گفت "همیشه کم میارمت...همیشه کم میارمت٬ نمیشه که نبارمت..".ـ هی گفت...هی تکرار شد...ـ
تهران رو دوست دارم. درس و کتاب و دغدغه هام رو دوست دارم...انرژی ادم های اطرافم رو دوست دارم...خونه ام رو٬ هرچند هنوز خالی ِ خالی٬ دوست دارم...
اما٬ اون چیزی که یکهو٬ با یه اهنگ٬ با یه فیلم٬ با یه شعر و قصه٬سر باز میکنه ربطی به جا و مکانت نداره...زندگیت رو میکنی توی چمدون٬ کتاب هات رو همونجوری که با دقت ردیف کردی توی کتابخونه٬ میذاری که باشن و خاک بخورن...جاهایی که رفتی رو با خاطره هاش٬ حرفهایی که زدی رو با مکث ها و تامل ها٬ تختی که روش خوابیدی رو با چروک ملحفه ش٬ پنجره و دیواری رو که بهش تکیه میدادی رو با زنگ یشمی و اشک هات٬میذاری که بمونن...
بعد توی ترمینال ٬ برادرت رو بغل میکنی٬یک دل سر گریه میکنین و راهی میشی...ـ
سه ماه ونیم بعد٬ باز تو و همه چیزهایی که می مونن و ترمینال و ادم ها و بغض و اشکهاش...میذاری و راهی میشی
یه چیزایی هرچقدر هم که بری٬ از تو کنده نمیشن!... میرن ته دلت٬ پس ِ ذهنت رسوب میکنن٬ زخم ِ زبر و خشکِ کهنه میشن...سنگینند ولی درد ندارن...به سنگینی شون عادت میکنی...
بعد یهو٬ یه جایی٬ مثل یه شب طوفانی٬ وقتی پشت پنجره کولاک و طوفانه٬ با یه اهنگ سر باز میکنن...فکر میکنی قلبت درد میکنه...یکی هی توی سرت زمزمه میکنه٬ همیشه کم میارمت...همیشه کم میارمت
اون چیزی که از من کنده نمیشه٬ تصویر تمام قد ِ نبودن ت...عکسی زرد و کهنه٬ که هیچی ازش معلوم نیست...عکسی که فقط یاداور اینه که روزی تصویری بود و حال هیچ!ـ
فکر می کنم تمام شده ام، در نقطه ای...اتفاقی...حرفی یا شاید حتی سکوتی بی موقع...فکر میکنم تمام شده ام مدت ها قبل...خیلی قبل!...یا نمی دانم شاید این خاصیت تمام شدن باشد که ادم فکر میکند زمان زیادی گذشته است!...
انگار همه چیز خیلی دور می ایستند...تمام قهقهه ها و خاطرات خوب و هیجان ِ اغازها...همه دورند...خیلی دور
ادم که تمام می شود دیگر جرات اغاز ندارد...جسارت ِ اینده نگری...ادم که تمام می شود هی در خاطرات پرسه می زند...هی از گذشته می گوید...از روزهای خوب که تمام شدند...
ادم که تمام می شود لکه دردهایش پخش می شود، تمام خیالش را می گیرد...زخم های کهنه اش دهان باز میکنند...
ادم که تمام می شود با کوچکترین تلنگری از هم می پاشد و از ایستادن خسته می شود...در ماندن، درمانده می شود...ادم که تمام می شود، وامانده می شود...رفتن ها وامانده اش می کنند
فکر میکنم که تمام شده ام...یک جایی، یک روزی...یکی از همان وقتهایی که گفتم گوربابای هرچه اتفاق...یکی از همان شب هایی که بغض گلویم را فشار می داد و من با سماجت می گفتم تو می توانی...برو...فقط برو
حالا که خوب نگاه میکنم، حالا که همه چیز خیلی دور ایستاده است...حس روحی را دارم که از بالا به جسد متلاشی شده اش از سر اتفاقی، نگاه می کند...از اینجا که نگاه میکنم، دیگر جان برگشتن به خودم، به درونم، به ارزوهایم، به دغدغه هایم را ندارم
از اینجایی که امروز ایستاده ام، من، یک من ِ غریب است...من، منی شده است که احساسات مچاله شده اش را پرت کرده است گوشه دور از بودنش تا جلوی دست و پایش نباشد
من؛ من ِ تلخی است که دیگر گول رویاهایش را نمی خورد...شیرین نمی شود
این من، انقدر خوشی هایش در سطح مانده اند که لجن بسته اند به روزهایش...عمق را با ترک هایش ، حجم را با دردهایش و سنگینی را با دلتنگی هایش می سنجد
ادم که تمام می شود، یک شانه برای دغدغه سر ِ پردردش می شود یک حسرت ِ مدام
ادم که تمام می شود، تقویم ها به عقب ورق می خورند
ادم که تمام می شود، همیشه یک «تو»ی بی دین ، در دامان زندگی ش هست تا برای خون به جگری هایش بهانه ای باشد
فکر می کنم تمام شده ام...در یکی از همان روزهایی که محکم ایستادم جلوی احساسم و گفتم تو را به خیر و من را به همه راههای نرفته و ماشه بی خیالی را کشیدم ...
تنها به حضرت غار نشین و نا باوری هایش :
در کجای این روز ها؟
کجای این شب ها ؟
تنها بگو در کجا ...
" کجای من "
جای تو می شود ؟!
وقتی روحت این قدر درگیر میشه و رقیق که یه اهنگ تو رو میکشونه به سال ها قبل دیگه چاره ای نمیمونه جز مرور خاطرات ...
یاد ناهار خوران ... سرما و بخار شیشه های استودیو یی که هر غروب صدای ته گرفته م به واسطه ی اون از رادیو پخش میشد ... رفقایی که یک خط در میون عاشق بودن و فارغ ... کافه صوفی ... استیک های شیک شام ... کوله و کتونی قرمز ... علیرضا پیشکار ... زیبا شهر ... تمشک های کال تپه ی صدا و سیما ...خونه ی مجردی ... دبیرستان فرهیختگان ... گرگان ... ساری ... مشهد ... تب و لرز ... فرت و فرت خرج کردن پول بابای عاشق دختر ... دختر فراری از پدر ... دوری ... انتظار ... درد ... درد ...درد ...
اخه لا مذهب نمیشه یه لگد نثار من دیوونه کنی و بگی برو پهلوی همون رفقای کره خر تر از خودت پول بابات رو خرج کن ... مثل گذشته ت به هر چیز بی صاحابی قهقهه سر بده و به رفقات بگو گور بابای همشون ... بابام داره ... میده ... من و شما هم خرج میکنیم ...
راستی میشه بری بابا مو بیاری بگی شیما میگه غلط کردم بابایی ... غلط کردم نذاشتم موهامو ببافی ... غلط کردم دوست پسر ها مو به تو و عشقت ترجیح دادم ... غلط کردم نذاشتم حتی نیم ساعت سرم رو پاهای تو و مامان بند بشه ... غلط کردم فقط پولت رو دیدم و خواستم ... غلط کردم بابایی ... این قدر هر روز زنگ نزن و با بغض نپرس کی میای یه سر به ما بزنی ... غلط کردم ... دلم واستون تنگ شده ... واسه همتون ... تو ... مامان ... امیر مسعود ... پشیمونم که هیچوقت نفهمیدمتون ...
مقداد می نویسد : (( جهان پس از مرگی هم هست ))
من اما عاجزم از شکستن سکوت !
یَعیشُ النّاسُ بِاِحْسانِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَعیشونَ بِاَعْمارِهِمْ وَ یَموتون بِذُنوبِهِمْ اَکْثَرَ مِمّا یَموتونَ بِآجالِهِمْ؛
مردم، بیشتر از آنکه با عمر خود زندگى کنند، با احسان و نیکوکارى خود زندگى میکنند و بیشتر از آنکه با اجل خود بمیرند، بر اثر گناهان خود میمیرند.
دعوات الراوندى، ص 291، ح 33

این طاها ست ... کوچولو ترین فرد خانواده ...
ناگفته نماند که فاصله ی سنی من و طاها فقط و فقط شانزده سال هست ... این یعنی هنوز زود واسه مامان شدن من ... من خودم بیشتر از هر کسی نیاز به مامان دارم ...
اوایل که یه خورده احساس غریبی می کرد بهم می گفت : آگا ( خاله ) و امیر عباس رو هم آیی ( دایی ) صدا می کرد ... اما حالا یه چند وقتی هست که شدیدا احساس قرابت می کنه و به من و داییش میگه : شی و عبس سسس ( شیما و عباس ) ...
جدیدا تا از منطقه ی دیگه ای وارد محدوده ی فرحزاد می شن شروع می کنه به شی و عبس گفتن که یعنی داریم میریم خونه ی شیما و عباس ... و تا ازش می پرسن کدوم شیما دستشو میکشه رو سرش و هی میگه : اه اه اه ... یعنی اون شیمایی که موهاش رو روشن رنگ کرده ...
و ما از احوالات دریافتیم که هایلایت اینجانب مقبول طبع حضرت طاها افتاده است ...
پ ن : طاها ی خوبم همیشه کودک باش اما کوچک نباش !...

می پسندم بازوانت را به دور شانه ام ... اول کارم هنوز فکر سر انجامم بکن ...
دوست دارم همچو پیچک بر سراپای تو پیچم ... باز امشب چون گل وحشی شدم
رامم بکن ...بوسه بارانم بکن ... بی تاب بی تابم بکن ...
بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند ... دست به دستم ده کنار سایه ات خوابم بکن ...
پ ن : ما به لطف خدا از سفر بر گشتیم ... با کلی عکس و خاطره ی شیرین و به یاد موندنی ... من کنار تو ارومم و عاشق ... من خوشبختم ...
مزاحم شما شدم
می دانم!
تنها چراغ را روشن می کنم
گل ها را در گلدان می گذارم
پنجره را باز می کنم
و بعد
می روم ...
انتوان دو سنت اگزوپری
پ ن : من و امیر عباس داریم میریم سفر ...
مقداد ! پرچم رو تحت هر شرایطی بالا نگه دار برادر ...
پویان و پارسا هم هواسشون به گل ها باشه ... به موقع رسیدگی و ابیاری بشن ...
با احترام به غزاله عشاری :
چقدر فاصله را باید پیمود تا به هم خوابی دستان تو رسید؟
چقدر دروغ باید گفت و شنید که تو را داشته و نداشته
در گوشه ای دنج پنهان کرد ،
تا شاید روزی ، شاید لحظه ای ...
یواشکی هایت را با من تقسیم کنی !
چقدر زمان لازم بود تا من اینقدر حرفه ای جسارت کنم؟!
چقدر زمان لازم داریم تا آرزوی محال یکدیگر نباشیم؟
چقدر تا تحقق رویای بی رنگ من فاصله باقی است؟
چقدر....
غزاله عشاری
و این بار عاشقی روز آبی میلادش شمع فوت می کند ...
و بس عجیب ولی ممکن که بهار عمر تو همگام با بهار عشق من یک جا و یک باره در شب های یخ زده ی دی ما گل می دهد !
شاید یک طرح شاید هم مینیمال ! ...
و من که از چشمه ی جوشان محبت تو بی نصیب نماندم ولی ... :
محاوره ای می نویسم ، بگذار بگویند که عوامانه طرح می گوید یا شاید هم مینیمال ...
امشب بهت گفتم : (( من روحم درگیر شده این روزا ... ولی حتی اگه بعد از شصت سال زندگی مشترک بمیرم ( با در نظر گرفتن هجده سالگی من و بیست و هفت سالگی تو ) و تو یک روز با عشق بیای سر قبرم اونوقت هست که روحم از درگیری در اومده و اروم شده ...
و در اخر با اندکی تلخیص و اقتباس : ادمی ست و صبر او ... و صبر او ... و صبر او
به برادرم ، امیر مسعود خوبم که این روز ها فرسنگ ها از او دورم :
این روز ها را نه در خودم بلکه در شعر هایت می جویم ...
اعتراف میکنم که سخت دلتنگم برای ان روز های با هم بودنمان ... شن بازی ساحل بابلسر ، اسب سواری غروب پنج شنبه ی پشت خانه مان ، کباب خوردن های روز جمعه ی جنگل ناهار خوران ...
و من بیشتر از هر وقتی مدیونم به اشکهایی که روز اخر در اغوشم ریختی و هی با هق هق و بریده بریده گفتی :(( خواهری نرو ... به داداشی ( امیر عباس ) بگو اینجا بمونید ... خواهری تو مامانی دوم من بودی ... خواهری سیزده سال شبا برام لالایی گفتی ... حالا با صدای ناز کی بخوابم ... حالا روزایی که مامان میره دانشگاه کی واسه من غذای خوشمزه درست کنه ... ))
و دراخر از تو می خواهم که فقط و فقط ایمان بیاوری به طریق عشق و محبت که بی شک راه را بس هموار می سازد و کوتاه ...
امروز بخشیدم به تو مهریه ام را ... از جان و دل نه فقط به واسطه ی کاغذ و امضا و مهر مکتوب ... بخشیدم به تو همه ی همه ی صد و چهارده تایش را ... و در عوض تو به من بخشیدی همه ی همه ی مهر و محبتت را ... و من که این روز ها به تو متصل شدم و دوخته ، حس میکنم غوغای درونت را به غایت ... و بیشتر از هر وقت دیگری برایم محسوس است نظریه ی ریسمانت ... و من امید دارم به روز های روشنی که در استانه ی نوزده سالگی طعم شیرین شان را مزه مزه می کنم ...
و در اخر من عاشق معشوقی هستم که دلم با مهر او از مهر غیر او هجران کرده ...
به همسرم و امید این روزهایم ، امیر عباس فهیمم :
آفتاب عاشق ترم می کند
خاصه در پاییز برگ ریز !
وقتی که کلاغ ها
روی نزدیک ترین چنار اطراف خانه مان
منقار می گشایند به تمجید عاشقی مان ...